عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



به وبلاگ من بهترین وبلاگ خوش آمدید. این وبلاگ تاسیس شده است تا تمامی نیاز های شما را در دنیای اینترنت بر طرف کند. سعی کنید هر روز به بهترین وبلاگ سر بزنید زیرا مطالب این وبلاگ روزانه آپدیت میشود.شما میتوانید نظرات و انتقادات خود را با ما در میان بگذارید.با تشکر نویسنده بهترین وبلاگ خاک زیر پای همه شما سید علی.

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان بهترین وبلاگ و آدرس thebestweblog.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

Alternative content



آمار مطالب

:: کل مطالب : 379
:: کل نظرات : 6

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 15
:: باردید دیروز : 2
:: بازدید هفته : 36
:: بازدید ماه : 23
:: بازدید سال : 1590
:: بازدید کلی : 3254

RSS

Powered By
loxblog.Com

بهترین وبلاگ در جهان THE BEST WEBLOG

دست های من
12 تير 1393 ساعت 17:14 | بازدید : 165 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

می رقصند

قاصدک ها

در بوسه باران باد

و تو دور می شوی

نمی دانم،

به هوای باد

یا قاصدک ها!!!

دست های من می ماند و

گلی

که میان ساقه های خالی از قاصدک

دیگر پنهان نیست...

از:سارا حسینی(آیسار)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
"یک شاخه امان"
12 تير 1393 ساعت 17:14 | بازدید : 142 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

هر کس وارد می شد لحظه ای می ایستاد و بعد با گام های آرام تر راهش را پیش می گرفت.

من هم که وارد شدم لحظه ای زندگی را ایستاندم،خیره شدم و بعد آرام آرام با پاهای سست گذشتم.

هرکسی چیزی میگفت:

اولی:بیچاره.

دومی:آخه چرا اینجوریش کردن؟

سومی:حیاط خیلی خلوت شده.

و یکی هم بین جمعیت هوار می کشید که:خیلی هم کار خوبی کردن.هَمَش دردِسر بود.

من گوشه ای از حیاطِ بی روح نشسته بودم و به تصاویری که در ذهنم قطار شده بود نگاه می کردم.

هروقت ورزش داشتیم،ربع ساعت نگذشته،صدای گروه بدمینتون هوا می رفت.بازی هنوز به اوج نرسیده،توپ بدمینتون از ضربات پر درد دسته های بدمینتون به ستوه می آمد و به لا به لای شاخه های درخت پناه می بُرد.آنوقت بچه های گروه والیبال وارد عمل می شدند و توپ خود را محکم به درخت بیچاره می زدند.دلم میسوزد که درخت،کَمَکی تحمل می کرد و بعد که طاقتش طاق می شد،توپ بدمینتون،خودش را به پایین می انداخت تا درخت را نجات دهد.

هر دفعه می گفتند که هفته ی بعد چند شاخه از درخت را می بُریم و بعد درخت تَنَش می لرزید،اما باز فداکاری می کرد و توپ بدمینتون را در دلش جا می داد.

یادم می آید آخرین باری که ورزش داشتیم توپ بدمینتون به تک درخت مدرسه پناه برد و هرچه کردند پایین نیامد که نیامد.بعد مستخدم مدرسه مان توپ والیبال را پرتاب کرد تا به شاخه بزند.اما آن هم که گویی از ضربات پنجه و ساعد بچه ها به ستوه آمده بود بالای درخت ماند و مستخدم با توپ دیگری هر دو را پایین آورد.

اما حالا چه؟!!...

درخت بیچاره دیگر نمی توانست توپ بدمینتون را در دلش جای دهد.همه ی شاخ و برگ هایش را چیده بودند غیر از یک شاخه. تنه ی درخت قطور بود اما انگار با همان یک شاخه اش به دیوار تکیه کرده بود و تنه اش خم بود.غصه داشت. شاخ و برگ های چیده شده اش را پشت درِمدرسه دیده بودم اما هرگز فکر نمی کردم شاخه های درختِ آشنای خودمان باشد.

بچه ها زنگ تفریح روی صندلیِ کنار درخت می نشستند،اما درخت  دلش گرفته بود و دیگر بچه هارا سایه نمی داد.خورشید هم از غصه ی درخت چنان می تابید که گویی از همیشه نزدیک تر است.

نیمه های زنگ دوم بود که برگه ی امتحانی ام را تحویل دادم و به حیاط مدرسه رفتم و شنیدم یکی از اولی ها مربی ورزش را خطاب قرار داد:خانوووووم.توپ بدمینتونم گیر کرد توی همون یک شاخه ی درخت.

آه که درخت باهمان یک شاخه اش توپ را امان می داد.

سارا حسینی(آیسار)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کاریکلماتور
12 تير 1393 ساعت 17:14 | بازدید : 131 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

- آمریکا دنبال پیروزی می دود

به درک

ما که در شیپور استقلال می دمیم...

 

- بوسه ی خورشید آنهارا نمی سوزاند

فقط313گلِ آفتاب گردان اند

 

-قلبش را نشانه گرفت

ولی گلوله به دستش خورد

این که دیگر تقصیر بعثیِ بیچاره نیست...

سارا حسینی(آیسار)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فاتحه ای از آنِ حافظ
12 تير 1393 ساعت 17:14 | بازدید : 130 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

می گویم((الحمدُلِله رب العالمین)) و یادِ حافظ می کنم.گویی حافظ به خاطرِ شاخه نباتِ زندگی اش متشکر بود!

((مالک یوم الدین)) و یادِ روزهایی که حافظ از عشق می گفت و نمی دانست که تا برسیم به ((ولضالین)) یادمان میرود که حافظ از عشق می گفت.شروع می کنم به((قل هو الله احدِ)) اول و دوم و به ((الله صمد)) سوم که میرسم تا ((کفوًاحد)) را یک نفس میخوانم... آه...نمی خواهم.نمی خواهم فال را بگشایم.

حافظ! بگذار فالِ من دستت بماند.شاید تقدیر عوض کند هر سیاهیِ فال را و نیک تر کند سپیدی اش را.

حافظ! بگذار فاتحه ازآنِ خودت باشد،بی مِنّت!!بی آنکه از تو فالی بخواهم...

 

        سارا حسینی(آیسار)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سفیر اهورایی
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 149 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

 

  

حس می کنم حریر حضورت را در لحظه های سختی تنهایی

بوی تو در فضاى زمان جارى ست مانند عطر پونه ى صحرایی

در برف زارِ سردِ دلم کرده ست اى نرگس بهارى من سبزت

تقدیر ، این مقدّر بى برگشت، تقدیر، این سفیر اهورایى

می گوید از یکی شدنم با تو احساسم ، این لطافت سحرانگیز،

 حسّم به من دروغ نمی گوید درپیشگاه اقدس شیدایى

بوی تو را شنیده ام از باران، بارانِ چشم هاىِ غزلْ کاران

در آبسال سبز غزل کاری با رمزِ صبح شرجى ِرؤیایی

آتش زدى به ظلمت ایمانم ، برداربستِ طاقت ِ بنیانم

با چشم و روى ِ روشن ِ خورشیدى ، با گیسوى طنابى یلدایى

عاشق که مى شدم نهراسیدم از فتنه هاى واهى بدنامى

از آن که گفته اند که مى ارزد ، عاشق شدن به فتنه ى رسوایى

 

  سعید عندلیب

برگزیده از وبلاگwww.saeedandalib.persianblog.ir


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
باغ نگاه
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 187 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

 به نقل از وبلاگ :

http://sheredashti.blogfa.com


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به نام عشق
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 142 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )


من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق

                                     http://www.rooderavan.persianblog.ir                                                                                       


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
دو شعر برگزيده
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 163 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

          آن دم که با تو  ام

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

برگزیده از وبلاگ : یک سبد آواز نو

http://sam.malakut.org

         پـشت پـنـجـره

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

برگزیده از وبلاگ :  همسفـر بـا موج

http://hamsafarbamowj.persianblog.ir


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
**
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 247 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

بغض تازه

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

 برگزیده از وبلاگ : اسرین

 http://asrin136.blogfa.com

 ................................................................................

               زمـــــزمــه

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....

                                             برگزیده از وبلاگ : روایت تنهایی

                     http://revayatetanhayi.persianblog.ir


|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
وقتش رسيده ...
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 147 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

 برگزیده از وبلاگ : گنجشکها تابوت نمی خواهند

http://www.foroodgah.blogfa.com

            

 نظر خواهی

..........................

لطفا به پرسشهای زیر پاسخ دهید :

۱- چه نوع شعرهایی را بیشتر می پسندید ( کلاسیک ، نو ، سپید ...)

۲- سه وبلاگ برتر را از میان لینکهای گلچین شعر  انتخاب کنید

۳- چه وبلاگ یا  وبلاگهای دیگری را به جز این فهرست ،  معرفی می کنید؟

۴- چه پیشنهادی برای جذابیت و غنای بیشتر گلچین شعر دارید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 اشاره :

با سپاس  دوباره از همه عزیزانی که به  پرسشـــهای این وبـلاگ ، پاسـخ دادند

در فرصتی مناسب  ، نظرات شما بررسی  و  لینک های پیشنهادی ِ واجد شرایط

 افــــزوده خواهد شـــــد .

در قسمت های بعدی نیــــز  می توانید به این  پرسشها پاسخ دهید .

                                           مدیریت وبلاگ گلچین شعر  -  مرداد ماه ۸۶ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آخر جاده
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 164 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

  

   چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

         برگزیده از وبلاگ : پـــــروانــه

             http://afterme.blogfa.com

   


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آتش
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 158 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

.

اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

.

 اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

 با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

.

 بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

 بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

.

 تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

 بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

.

 كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

 من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

.

 اين روزها محكوم  ِ اعدامم به جرم عشق

 در انتظارم بشنوم   ، فرماني از آتش

برگزیده از وبلاگ : شب غزل

http://www.shabghazal.persianblog.ir


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دوست ...
12 تير 1393 ساعت 17:8 | بازدید : 160 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

 

 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

 

                 برگزیده از وبلاگ : راستی شعرمرا می خوانی؟

       http://nilooz.blogfa.com


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بازی ریاضی
12 تير 1393 ساعت 17:3 | بازدید : 188 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

بازی Math Man یا مرد ریاضی

یک بازی کم حجم فلش (123کیلوبایت)

بعد از خوردن علامت سوال یک معادله به شما می دهد که با حل آن، اجازه خواهید یافت تا فقط روحی را بخورید که جواب معادله است.

پس با حل معادلات ریاضی از خوردن ارواح لذت ببرید.

دانلود بازی با فرمت  swf (راست کلیک کنید: Save)

(کلیک کنید برای تمام صفحه)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سیب زمینی و کینه
12 تير 1393 ساعت 17:3 | بازدید : 160 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به ...شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید. پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
معشوق آهنین دل
12 تير 1393 ساعت 17:3 | بازدید : 148 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

آیینه‌وار بودیم همراز سینه صافان

آن آهنین دل آمد درهم شکست ما را


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خانه های قدیمی را دوست دارم
12 تير 1393 ساعت 17:3 | بازدید : 128 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )

خانه های قدیمی را دوست دارم

تاریخ در آنها به زیبایی در حرکت است

همه چیز عمر دارد

حرف دارد

برکت دارد

تکنولوژی آن ها را له نکرده

یاغی گری ها ی مدرن تغییرشان نداده

هنوز حیاط هست

حوض هست

کوزه هست

قناری می خواند

ماهی شنا می کند

دیوارهای اتاق های کوچک

مهمان جمعیتی زیاد است

سفره ها گسترده اند

نه دو نفره

نه چهار نفره

صدای پیرها شنیده می شود

حضورشان برکت خانه است

کوزه ها مملو از ترشی

دیگ کوچک مفهومی ندارد

نذری پزان به راه

همسایه حق به گردن دارد

دست ها صدا دارد

درختان نفس می کشند

باغچه هنوز آرزو نشده

زیرزمین انباری نیست

حیاط را بالکن نمی خوانند

پنجره فقط در نقاشی ها نیست

باران در خانه می بارد

ایوان زیر حصیر

چایی همیشه دم است

روی سماور

توی قوری

در خانه همیشه باز است

مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد

غذاها ساده و خانگی است

بویش نیازی به هود ندارد

عطرش تا هفت خانه می رود

کسی نان خشکه ندارد

نان برکت سفره است

مهمان ناخوانده آب خورشت را زیاد می کند

دلخوری ها مشاوره نمی خواهد

دوستی ها حساب و کتاب ندارد

سلام ها اینقدر معنا ندارد

سلام گرگی وجود ندارد

افسردگی بیماری نایابی است

گلدان ها در خانه اسیر نیستند

درخت یاس هنوز هست

بوی یاس از شیشه های عطر نمی آید

دست پدر همیشه پر است

خانه همیشه شسته

خاک اینجا نمی ماند

همه چیز زنده است

حتی اگر آن خانه

سال های سال متروکه مانده باشد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
غم حیوانات
12 تير 1393 ساعت 17:3 | بازدید : 128 | نوشته ‌شده به دست سید علی | ( نظرات )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0